الشيخ علي اكبر النهاوندي
287
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )
اين ناچيز گويد : ظاهر اين است آنجا كه نوح به جهت نفرين نمودن بر قومش از آنها غايب شده بود ، اين برگشتن نوح به سوى قوم خود ، مثل برگشتن مذكور در قضيهء آن سه ملك باشد و در جواز غيبت حجّت از ميان خلق ، فرقى بين مدّت قليل و كثير نيست ، چنانچه در صبيحهء اوّل از كلام صدوق - عليه الرحمه - دانسته شد و همين قدر در جواز غيبت حجّت الهى از خلق و وقوع آن كافى است . بالجمله مىفرمايد : دعوت او بر قوم جز گريختن ايشان از دعوت را زياد نكرد تا آنكه سيصد سال ديگر گذشت و نهصد سال تمام شد . شيعيان نزد او آمدند و شكايت كردند كه دعا كن خدا از آزار ايشان به ما فرجى ببخشد ! نوح ، اجابت نمود ، نماز خواند و دعا كرد . پس جبرييل فرود آمد و گفت : حق تعالى دعاى تو را در حقّ آنها مستجاب كرد . به شيعيان بگو خرما بخورند ، هستهء آنرا بكارند و رعايت كنند تا آن درختان ميوه بدهند ، چون آنها به ميوه برسند ، من به ايشان فرج دهم . نوح خدا را حمد و بر او ثنا كرد و اين خبر را به شيعيان رساند ، آنها شاد شدند ، چنان كردند و انتظار بردند تا آن درختان ميوه دادند . سپس ميوه را نزد نوح بردند و طلب وفا به وعده كردند . نوح دعا كرد و حق تعالى فرستاد كه به ايشان بگو اين خرما را نيز بخورند و هستهاش را بكارند ، چون به ميوه آيد ، من به ايشان فرج دهم . ثلث شيعيان گمان كردند وعدهء ايشان خلاف شد ، لذا از دين برگشتند و دو ثلث بر دين باقى ماندند ، آنها خرماها را خوردند و هستهها را كشتند ، چون رسيد ، ميوهء آنها را نزد نوح آوردند و سؤال كردند كه وعده را به عمل آورد . نوح از خدا سؤال كرد و باز وحى رسيد : اين خرماها را بخورند و هستههاى آنرا بكارند . آنگاه ثلث ديگر از دين برگشتند و يك ثلث باقى مانده ، اطاعت كردند ، هستهء خرماها را كاشتند تا آنكه به ميوه آمدند ، ميوه را نزد نوح آوردند و گفتند : جز اندكى از ما نماند ، مىترسيم اگر در فرج تأخير شود ، همه از دين برگرديم .